تبليغاتX
نامه های پراکنده

نامه های پراکنده

چیز هایی شبیه به نامه...

 

سلام تاریخ جان!

خیلی از دستت دلخورم. بابا تو کی می خوای پاتو از زندگی ما بکشی بیرون؟  دم مسئولین تالیف کتابای درسی گرم که تصمیم گرفتن اسم پادشاه ها و زمان و تاریخ حکومتشون رو از تو کتابا پاک کنن. تا حالت جا بیاد!

اون از ماجرای سد سیوند که البته به کوری چشم تنگ نظران به ثمر رسید. اون ازجریان برج جهان نمای اصفهان که  در زمان ساختنش انقدر سنگ جلوی پامون انداختی و پای سازمان های جهانی رو وسط کشیدی که ما مجبور شدیم تن بدیم به تخریب بخشی از اون و کوتاه کردن ارتفاعش تا یه وقت خدای نکرده به میدون نقش جهان جونت و خیابون چهار باغ عزیزت بد نگذره.(حالا دلت خنک شد؟)

این هم از قضیه ی هتل امیرزرگر شوش. خدا وکیلی هر بار ما خواستیم یه فعالیت عمرانی واسه مملکتمون بکنیم تو عینهو عجل معلق سررسیدی و گیر دادی به ما. اصلا این شوش چه گلی به سر ما زده که  باید مراعات حالشو بکنیم؟ تو نمیری به موت قسم ما کلی تحقیق کردیم و فهمیدیم که هر چی اشیاء تاریخی اونجا بوده پیش از اومدن ما یه عده زحمت انتقالش رو به یه جای امن تر کشیدن. تازه زمینش هم باتلاقی و گل و شل بود به جون عزیزت! خبری از تپه های باستانی نبوده.

ما مثل بچه آدم دور زمین هتل رو محصور کرده بودیم و داشتیم بی سر و صدا ساختمونمون رو می ساختیم . تازه قرار هم گذاشته بودیم وقتی ساخته شد به همه بگیم هتل اینجا توجیه اقتصادی نداره و تبدیلش کنیم به پاساژ. حالا بعد از دو سال نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای اومده تو رو خبر کرده و تو هم یادت افتاده از سر سیری یه گیری به ما بدی؟ بی خیال دیگه ولمون کن! هی فرهنگ، میراث، باستان، تمدن، تاریخ چندهزارساله... به چه دردمون خورده تاحالا؟ همون گهی که بودیم هستیم. (نذار دهنم بازبشه ها!)

خلاصه ببین! من جدی دارم می گم. یا بازبون خوش بی خیال ما می شی یا می دم  کتک خور های فیلمفارسی  یه حال اساسی بهت بدن. دیگه خود دانی. ولی به نفعته کوتاه بیای و بذاری ما ساختمونمون رو تمون کنیم.

دیگه زیاده عرضی نیست.

فکراتو بکن تا فردا هم به ما خبر بده که تکلیفمون رو بدونیم.

زت زیاد!

(منبع خبر: سایت میراث فرهنگی)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

سلام!

هنوز اسمت را نمی دانم . و نمی دانم چه شکلی هستی! نمی دانم حتا کی تو را پیدا خواهم کرد. و شاید هرگز پیدات نکنم.

اما دلم می خواهد برایت بنویسم. پیش از این هم برایت چیز هایی نوشته ام که اگر بیایی همه را می ریزم در دامنت و تو هی می خوانی و من خیره به صورتت می مانم تا خواندنت تمام شود. اما این اولین نامه ایست که اینجا برایت می نویسم و تصمیم گرفتم دیگران را هم شریک تو کنم در خواندن اش.

پیش تر برایت گفته بودم که چه چیز هایی برایم اهمیت دارند و یا از کنار چه چیز هایی به راحتی می گذرم. اما حالا می خواهم از بخشی از علاقه هایم برایت بنویسم که فکر می کنم هر کسی نمی تواند با آنها کنار بیاید. از اینرو شاید این نوشته اتمام حجتی هم باشد.

می دانی که من دیوانگی هایی دارم و با آن دیوانگی ها هم عالمی دارم! علاقه به کشف نقاط جدید روی زمین هم یکی از این دیوانگی هاست. مثلا شاید هر کسی نداند که روستایی به اسم «کلات رشم» در مرکز ایران هست که یک چشمه ی آب شیرین به قطر دهانه ی دو متر در بالای کوه نزدیک این روستا از دل کویر سر برون آورده و من وقتی آنجا هستم احساس می کنم دیگرآرزویی ندارم . (البته شناختن آنجا را مدیون مصطفی هستم.) خب اگر همراهم نباشی در چنین سفرهایی آنوقت من لذت هایی را به خاطر تو از دست خواهم داد. پس چه بهتر که همراه باشی وگرنه من را مثل خیلی از وقت های زندگی بر سر دوراهی قرار می دهی که گاه ناچارمی شوم چیزی را به چیز دیگری یا کسی را به کس دیگری و یا چیزی را به کسی و کسی را به چیزی ترجیح بدهم.

چقدر فراری ام از ترجیح دادن . اما پیش می آید دیگر. خلاصه این هم یکی از دیوانگی های من است که می دانم هر کسی تاب آن را نمی آورد که همراهی کند این دیوانگی را. نصف شب راه افتادن و زدن به دل کویر و ...

اما چرا این را مطرح کردم؟ چون چند وقت پیش اتفاقی برایم افتاد که دریافتم بسیاری از لذت های زندگی را وقتی با کسی تقسیم می کنی شیرینی اش چند برابرمی شود. امتحان کن! مثلا یک موسیقی که خیلی دوست داری را در تنهایی ات گوش کن و ببین چقدر لذت میبری؟ بعد آن را با یک نفر دیگر که می دانی او هم حس تو را نسبت به آن دارد گوش کن و ببین که چقدر لذتبخش تر خواهد بود! این موضوع برای من پیش آمد و موجب شد که بهش فکر کنم .

از آن به بعد برای هر لذتی سعی می کنم کسی را پیا کنم که همراهم شود و نتیجه های خوبی هم گرفته ام. این شد که با خودم گفتم باید این را به تو نیز بگویم. تو می توانی همراه و همپای من در تمام این لذت ها باشی. اگر خودت بخواهی!

حالا دیگر نامه را تمام می کنم تا هم زیاد وراجی نکرده باشم و هم به تو مجالی بدهم تا فکر کنی و تحلیل کنی و شاید به همین نتیجه ای برسی که من هم رسیدم.

 

خوش باشی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

سلام و زهر مار!

 ... خفه شو! ... دیگه دوزار حنات واسم رنگ نداره. پسره ی تنبل!هر کاری رو نصفه رها می کنی به امون خدا. دیگه دارم گیج می شم از دستت. نمی دونم باهات چی کار کنم! ... گفتم خفه! ... حق دفاع کردن نداری. هیچ بهونه ای پذیرفته نیست.

همین وبلاگ.  مردم چه گناهی کردن که از بهار تا حالا هروقت سر زدن دیدن به روز نشده؟ بابا تو پس به چی متعهدی؟ انقدر شلخته؟ انقدر بی برنامه؟ ... بله. بایدم زبونت بند بیاد از خجالت.

 

آه...

چقدر دلم می خواهد که تنبیه بشوم. چقدر گوش هایم احتیاج به پیچاندن دارند! چقدر صورتم آبستن پذیرفتن سیلی بی رحمانه ایست که تکانم دهد! روزگاری بود که نوشتن پناهگاه من بود ولی اکنون ... نمی دانم.

شاید خواندن این نامه برای کسان دیگر لطفی نداشته باشد اما من باید از خودم انتقاد کنم. باید به خودم بفهمانم که حق ندارم توان خودم را هدر دهم.

من حق ندارم وقتی سرم به یک کارمهم گرم می شود دیگر کارهایم را معلق نگاه دارم. من حق ندارم نوشته ای را ناتمام رها کنم. من حق ندارم دوستانم را به بهانه ی «کار دارم» هفته ها نبینم. من حق ندارم شب تا صبح کارکنم و در عوض صبح تا ظهر به زور بخوابم تا مثلا شب نخوابی ام را جبران کنم. من حق ندارم کسانی را که از من کمک می خواهند در انتظار نگاه دارم. من حق ندارم نسبت به شش ماهی که در وبلاگم هیچ چیزی ننوشتم بی مسئولیت باشم. من حق ندارم و قتی توی کافه به سیاوش قول همکاری می دهم بعد دیگر با او تماس نگیرم .

من مسئول  خاک گرفتن کلید های پیانوی نجیب گوشه ی اتاقم هستم!

من مسئول  سکانس های ننوشته ی فیلم نامه ی «روز آخر» هستم!

من مسئول  کثیف بودن ماشین مادرم هستم!

من مسئول  تعمیر نشدن دوربین عکاسی ام هستم!

من مسئول نا مرتب بودن ورق ها و کتاب ها و آشفتگی حاکم بر میز کارم هستم!

و...

من باید پاسخگوی به تعویق افتادن کار هایی باشم که بابت آنها قرارداد بستم.

من باید پاسخگوی چاپ نشدن عکس های انتخابی ام در ابعا بزرگ باشم.

من باید پاسخگوی مادربزرگ پیرم باشم که منتظر شنیدن صدایم از پشت تلفن است.

من باید پاسخگوی دلتنگی سنگ قبر پدرم در قطعه ی ۲۴۵ بهشت زهرا باشم.

من باید پاسخگوی دوستانی باشم که می گویند چرا نمی نویسی؟

من باید پاسخگوی امیال درونی ام باشم که چرا بهشان بی توجه هستم؟

من باید پاسخگوی ...

آه

آه

آه

 ... نمی دانم.

یعنی کمک هم می توانم بخواهم؟

 

یاحق!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

سلام استاد!

عجب فیلمی بود! خیلی چسبید. شما یک بار دیگر نشان دادید که می شود حتا در این روزگار و در این شهر باز هم طوری فیلم ساخت که همه ی صحنه پردازیها و لوکیشن ها و آدم ها و میزانسن ها و ... همان هایی باشند که دلتان می خواهد. حتا اگر مجبور باشید همه ی لوکیشن ها را با دکور بسازید و آدم ها را طوری هدایت کنید که انگار خودشان نیستند. داشتم با خودم فکر می کردم اگر این فیلم آخرتان وقتی همه خوابیم از  مولفه های همیشگی فیلم های شما خالی بود، در نهایت و در بهترین شکل می شد یک فیلم معمولی راجع به روابط حاکم بر تولید فیلم در ایران. اما همین روایت های با فاصله، همین شخصیت پردازیهای خاص، همین مکان های ویژه و بدون همتا، همین دیالوگ گویی های با ادب و یک شکل، همین میزانسن های به اصطلاح تئاتری و در عین حال زیبا و ... از این سوژه ی معمولی یک فیلم تحویل داده اند با مُهر همیشگی شما.

البته بی انصافی است اگر بگوییم در صورت حذفِ این مولفه ها دیگر چیزی از فیلم باقی نمی ماند. چون به واقع کسی تا به حال روابط حاکم بر سینمای ما را به این وضوح مقابل چشممان نگذاشته بود. یاد فیلم بلوار مالهلند افتادم. دیوید لینچ هم همین کار را راجع به هالیوود کرده بود.

بگذریم استاد!

ما خوشمان آمد. نه فقط از فیلم. از حضور شما در سینما که اعتبار است. از اسم شما که دوباره سر زبان ها آمد و ... .

کسانی کنار دست ما در سینما نشسته بودند که از اول تا آخر در حال مسخره کردنِ فیلم بودند و آخرسر هم پی استیفای پول بلیطشان به شوخی با هم ستیز می کردند. به ذهنم رسید که شاید اگر من هم بهرام بیضایی را نمی شناختم و فقط برای دیدن وقتی همه خوابیم آمده بودم، ممکن بود به جرگه ی مسخره کنندگان بپیوندم. چرا که با معیار های عوام، بسیاری از صحنه های فیلم قابل درک نیستند. با خودم گفتم من برای دیدن سینمای بیضایی آمدم نه برای دیدنِ یک فیلم. به این علت است که ارتباط خوبی با اثر برقرار کردم. ویژگی های سینمای بیضایی است که ما را تشنه ی دیدنِ خط و اثری از او نگاه می دارد. واقعیت این است که بعضی از آثار هنری را برای درک و نقدشان باید کاملا مجرد و فارغ از وابستگی هایی که بین اثر و پدیدآورنده ی آن است مورد بررسی قرار داد. چون میان این اثر و دیگر آثار همین هنرمند ویژگی های بارزِ فرمی و ساختاری دیده نمی شود. و حتا میان اثر و روحیات هنرمند هم گاهی سنخیتی نیست. چراکه این اثر زاده ی شرایط زمانی و مکانی خاصی است که می تواند جدا و مستقل به حیات خود ادامه دهد. اما بهرام بیضایی را نمی توان در این دسته بندی قرار داد. بهرام بیضایی از آن دست هنرمندانی است که مولفه های شخصی خودش را دارد و ردپای محکم او در نمایشنامه ها ، فیلمنامه ها ، تئاتر ها و فیلم هایش پیوسته قابل پی گیری است. پس روشن است که باید این اثر را هم در چارچوب دیگر آثار و کارهای قبلی او قرار دهیم تا بتوانیم درک درستی از آن پیداکنیم و راجع به این فیلم حرف بزنیم.

اما از این ها هم بگذریم استاد!

فیلم بلاتکلیف بود. این نقد من است به وقتی همه خوابیم . ما داشتیم داستانِ زن و مردی را دنبال می کردیم که در خیابان با هم آشنا شدند، تا جایی که فهمیدیم همه ی ماجرا ها فیلم است و داستان اصلیِ فیلم  رو     می شود. بعد وارد داستان اصلی فیلم شدیم که تا اینجا خیلی خوب پیش رفت. و ما دنبال کردیم تا به جایی که کار به سکانس پایانی رسید. تا اینجا هم خیلی خوب درگیر فیلم بودیم. اما سکانس آخر را ای کاش یا حذف   می کردید یا مابه ازای دیگری برایش قائل می شدید.

وقتی ما درگیرِ ماجرای اصلیِ فیلم که همان برملا ساختنِ روابط حاکم بر سینمای ایران بود شدیم، دیگر       پی گیریِ داستانِ نجات شکوندی برایمان اهمیتی نداشت. چراکه فهمیده بودیم که روایتِ این داستان فقط برای ورود به ماجرای اصلی بوده. و از آن رو که داستانِ نجات شکوندی یک خطِ قابل پی گیری و حدس زدن را برایمان باقی گذاشته بود، پیداکردنِ پایان اش در ذهنمان کار سختی نبود. اما می شد از همین پایانِ داستان هم هوشمندانه در جهتِ خطِ اصلیِ فیلم بهره برد. مثلا می شد در کنارِ نشان دادنِ پایانِ فیلم که از ذهنِ    پرند پایا روایت می شد، همین سکانس را با بازیِ بازیگران جدید در همان فضا ها نشان داد و به طور            نا خودآگاه بیننده را وادار به مقایسه کرد. نمی دانم. شاید هم اینهایی که من می گویم در حد تئوری فقط خوب باشد. به هر حال جایی از قول خودتان شنیده بودم که آنچه در ذهن ما ساخته می شود، وقتی روی پرده      می رود از صد درصد به سی درصد تقلیل می یابد.

با همه ی اینها، حتا اگر همین سی درصد هم محقق شده باشد باز هم وقتی همه خوابیم از نظر تکنیک های روایتی و ساختاریِ سینما، یک سرو گردن از امروزِ سینمای ما بالاتر است.

خسته نباشید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

سلام باشو!

درست یادم نیست چند ساله بودم. اما به گمانم آن موقع هم سن تو در فیلم بودم. یا با یکی دوسال اختلاف.«دایی محمد» که ما همه «دایی ممد» صدایش می کردیم، آن دوران با خاله مهین زندگی می کرد. دایی ممد در شکل گیری شخصیت فرهنگی و تربیت ما (خواهرزاده هایش) نقش مهمی داشت. ما را هدایت می گرد. عضو کانون پرورش فگری مان کرده بود و از این رهگذر هر از گاهی کتاب های گروه سنی مان با پست به در خانه می آمد.

آری در همان دوران بود که یک روز ما همه خانه ی خاله مهین بودیم. (خانه ای اجاره ای در تهرانپارس) تلویزیون سونی و ویدئوی بتاماکس و دایی ممد که داشت دنبال نواری می گشت که بتواند روی آن چیزی ضبط کند. درست یادم نیست که من چیزی از او پرسیدم و یا ... اما به هر حال در همان حال و هوای شیطنت و بازی با بچه های هم سن و سال، چیز هایی راجع به «باشو» و «بیضایی» شنیدم. «سوسن تسلیمی» را نیز به یاد دارم که از زبان دایی ممد بیرون آمد.

هیجان و شوق بسیار دایی ممد نظرم را جلب کرد. او جلوی تلویزیون به انتظارنشسته بود. در همین حین نوشته هایی برتصویر تلویزیون آمد و صداهایی غریب از بلندگوی آن پخش شد. دایی ممد دکمه ای را فشرد و با خیال راحت به دیوار تکیه داد و غرق دیدن شد. من اندکی هاج و واج بودم. او همان کلمه ها را می گفت: «باشو»،«سوسن تسلیمی»،«بهرام بیضایی»... و من از سرِ کنجکاوی به صفحه تلویزیون نگاه می کردم. اولین تصویری که در ذهنم حک شد پسر بچه ای بود با لباس ژنده ی ارغوانی رنگ، سیمایی سیاه و دندانهایی سفید در انبوهی از گرد و خاک و ... همین.

دوباره بازیگوشی بر من چیره شد و دل به کودکان هم سال خودم سپردم. هر از گاهی اما نگاه خیره و شیفته ی دایی ممد سرعت من را می گرفت و توجه من را به تلویزیون جلب می کرد. زنی رشتی یک تخم مرغ به دستش گرفته بود و رو به پسر بچه ی سیاه سوخته با صدایی جیغ مانند می گفت: «ما اَنِ گیدیم مرغانهَ. شما چی گیدین؟» و پسر بچه حیران بود. «ما اَنِ گیدیم دَلو. شما چی گیدین؟» و پسر گفت:«سَطَل»  و خندید. این دومین تصویری بود که از این فیلم در ذهنم حک شد.

کات

بهرام بیضایی برایم بزرگ بود. اولین فیلمِ او که روی پرده سینما دیدم «سگ کشی» بود. سال 79 جشنواره فجر. بعد ها «شاید وقتی دیگر» و ... را هم در خانه دیدم. انبوهی از فیلمنامه های نساخته و نمایشنامه های روی صحنه نرفته و رفته اش را هم خواندم و معتقد بودم که هر یک از این کار ها که ساخته نمی شوند یک اثر ماندگار از سینما و تئاتر مملکت مان کم می شود. مرگ یزدگرد را چند باره خواندم و ... در این دوران بود که فهمیدم باشو کودکی جنگ زده بوده که دست برقضا سر از شمال در می آورد و آن زن رشتی هم همان«سوسن تسلیمیِ» پر آوازه است. دلیلِ همه ی شور و هیجان دایی ممد را برای پیدا کردنِ نوار و نگاهِ عاشقانه ی او را هنگام دیدن فیلم هم فهمیدم.

کات

روز دوم آذر ماه امسال با دوستان (گروه تصویربرداری پرتابل برنامه روزازنو) راهیِ محل دائمیِ نمایشگاه های بین المللی تهران بودیم که گزارشی از نهمین نمایشگاه بین المللی الکامپ تهیه کنیم. اما پلِ بزرگراه چمران سرآغاز اتفاقات جالبی برایمان شد. دست فروش های حاشیه بزرگراه مثل همیشه از شیر مرغ تا جان آدمی زاد را به حراج گذاشته بودند و البته تعدادی هم فیلم فروش در میان آنها بود که بیشتر کارتون برای بچه ها و یک فیلم از هالیوود«پیکره دروغ ها» (همان فیلمی که گلشیفته فراهانی دقایقی در آن نشان داده می شود.) را می فروختند. اما یک تصویر‌ آنی نگاه من را به خودش جلب کرد. پوستر فیلم مغول ها اثر پرویز کیمیاوی . کنجکاو شدم و جلو تر رفتم . حدسم درست بود . در آن جعبه می شد خیلی اسم ها را پیدا کرد. حدودا 15 عنوان فیلم بود و از هر کدام 20 تا 30 نسخه موجود بود. با چشم بر هم زدنی خود را یافتم با 13 عنوان فیلم در دست. اسم هایی مثل «یک اتفاق ساده»، «سهراب شهیدثالث»، «مسافر» ، «عباس کیارستمی» ، « خشت و آینه » ، « گلستان» ، « زیر درختان زیتون » ، « سازدهنی » ، « آب باد خاک» ، « امیر نادری» ، « دایره مینا» ، «حاجی آقا آکتور سینما»، « نوبت عاشقی» ... و «باشو غریبه ی کوچک» . نامهایی که هیچ گاه آنها را کنار خیابان آن هم یک جا نیافته بودم. با دیدنِ نام باشو خاطرات آن روز و دایی ممد و نوار بتاماکس و «سوسن تسلیمی» و ... و همه چیز برایم چندباره زنده شد. می گویم چند باره چون هر گاه سخن از باشو به میان می آمد من همان روز و همان دو تصویر که در ذهنم حک شده بود را به یاد می آوردم و حالا خرسند بودم که فرصتی دوباره برای تماشای باشو دارم.

آن روز گذشت و روز های بعد هم. دیشب ساعت 10 بود . به مامان پیشنهاد دادم فیلم ببینیم. گفت زیرنویس دار. گفتم ایرانی. گفت یه جوری باشه بفهمیم چی به چیه! گفتم «باشو غریبه ی کوچک». خندید و با تقلید لهجه رشتی گفت: «مرغانهَ»؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

به نام خدا

سلام سینما آفریقا!

زمستان سال هزارو سیصدو شصت و پنج بود، جشنواره فیلم فجر و بلیط های دعوتی. من سه سال داشتم. مادر و پدرم به علت شلوغی و ازدحام سینما در ایام جشنواره مجبور بودند من را بسپارند به دختر خاله 15 ساله ام و خودشان به تماشای فیلم بروند. اما یک شب نمی دانم چه شد؟ دری به تخته ای خورد و پدر و مادرم بد خلقیِ احتمالی من را که ممکن بود ناشی از شلوغی و سر صدا باشد به جان خریدند و کوک سه ساله شان را هم با خود بردند.

روز آخر جشنواره بود. من نمی دانستم سینما چیست؟! اولین بار بود. گفتند : "داریم می ریم سینما" جلوی یک ساختمان بسیار بلند که پر از نور بود آدم ها ایستاده بودند. همه سرک می کشیدند. کسی حرکت نمی کرد. ما از لا به لای آدم ها رفتیم جلو. مقابلمان شیشه های قدی بزرگی بود که از پشت آنها داخل سالن را می شد دید. داخل هم وضعیتی مشابه داشت. ما وارد شدیم از پله های مارپیچی که آنجا بود بالا رفتیم و رسیدیم به جایی که بعداً فهمیدم محوطه انتظار بالکن سینمااست. جای ما در بالکن بود. من اطراف را نگاه می کردم و همه چیز پر از نکته های جدیدی بود که من دوست داشتم. تا به حال این همه آدم را  یکجا فقط در عروسی های فامیل دیده بودم. برایم جالب بود که اینجا چه جایی است که این همه آدم آمده اند؟

بعد از مدتی در باز شد و رفتیم داخل. جلویمان یک سطح بزرگ سفید بود. سکوتِ ناشی از هاج وواجی ام آرام آرام شکسته شد و پرسیدم "این چیه؟" جایمان در همان دو سه ردیف اول بود. مادر و پدرم نشستند و من خیلِ آدم هایی را نگاه می کردم که از این سو به آن سو می روند و صندلی ها را نگاه می کنند. لحظه ای رفتم جلوی بالکن و صحنه ای رادیدم که تعجبم را برانگیخت و از فرط حیرت با صدای بلند گفتم " اَ... مامان اینجارو !"

من از این همه آدم که آن پائین نشسته بودند و برخی شان هم همینطور در رفت و آمد بودند تعجب کرده بودم و مادرم از ترس سقوط من به طبقه پائین، سریع دست من را گرفت و کشید نشاند کنار خودش.

     آقای قزوداغی، سوزن بان میانسال ایستگاه دو آب فیروز کوه. خطِ راه آهن و ... همین. تنها چیزهایی که از اتفاقاتِ گنگِ آن شب که روی پرده سینما نقش بست به یادم مانده همین بود و البته یک مسیر نورانی که از وسط سالن و جائی پایین تر از ارتفاعی که ما نشسته بودیم تا همان سطح سفید که مادرم گفته بود این پرده سینماست، شکل گرفته بود.

بعد ها فهمیدم که آقای قزوداغی همان علی نصیریان و اسم آن فیلم « سال های خاکستری» بوده.

بیست و دو سال بعد و در پائیز سال 87 یعنی امسال اتفاقی افتاد که همه چیز مثل یک تصویر ضبط شده از پیش چشمانم گذشت.

جمعه بود و من کارم تقریباً توی دفتر تمام شده بود. دلم نمی خواست بروم خانه. سومین روز اکران فیلم های عید فطر بود. من به مجتبی پیشنهاد دادم و قبول کرد. فیلم ساعت 9 شروع می شد. خودمان را رساندیم و بلیط خریدیم و رفیتیم داخل. پشت بلیط ها با رنگ قرمز نوشته بود 19 و زیر آن 14 و 15 – یعنی ردیف 19 ، صندلی ها ی 14 و 15 – جمعیت خیلی زیاد بود، سالن انتظار جای سوزن انداختن هم نداشت، تا حدودی یاد همان سال 65 افتادم.

فهمیدیم که رنگ قرمزِ پشت بلیط یعنی اینکه جای ما در بالکن است. تا بحال هر چه به سینما آفریقا رفته بودم آنقدر جمعیت زیاد نبود که بلیط بالکن هم بفروشند و به هر حال پیش نیامده بود که بالکن سینما آفریقا را ببینم. از همان پله های مارپیچ رفتیم بالا و به همان سالن انتظار رسیدیم. جمعیت همان قدر بود و من رفتم به سال 65 . تفاوت در ارتفاع دید من نسبت به آدم ها بود . آن موقع از ارتفاع 60 سانتی و حالا اندکی بالاتر مثلاً 170 سانتی (دقیقاً نمی دانم قدم چند سانتی متر است.) من در خاطرات سال 65 بودم و رفتیم داخل و همان صحنه ها برایم تداعی شد. همان سطح سفید که بارها از طبقه پائین دیده بودم و با اندک آگاهی که داشتم می دانستم شکل مقعری که دارد به علت تکنیک «سینه راما» است که دیگر تقریباً منسوخ شده. به هر روی جایمان را پیدا کردیم و نشستیم. ردیف نوزده بالاترین ردیف بالکن است زیرِ دریچه های بزرگ کولر. انگار از روی آسمان داری فیلم تماشا می کنی. شعف خاصی داشتم. فیلم دیدن به همراه قریب به هزار نفر آدم تجربه خوشایندی است که کم تکرار می شود. فیلم «دعوت» بود و کارگردانش هم « ابراهیم حاتمی کیا».

موقع خروج در و دیوار کهنه و به تعبیری فسیل شده ی سینمای پیرِ سرگروه ما یعنی آفریقا، حرف هایی داشت برای گفتن. پائین آمدن از پله های سنگیِ آفریقا به همراه همین هزار نفر و هر قدر هم که طول بکشد خیلی لذت بخش تر از پله برقی های سینما ی تازه افتتاح شده ی آزادی است که تورا در کمتر از سی ثانیه از طبقه 7 به زمین می رساند و دکور داخلی آن بیشتر شبیه به مرکز خرید و تالار عروسی است تا سینما.

تو اما تن به بازسازی و نو شدن و از دست دادن هویتت نده. حتا اگر مجبور باشی به مخروبه ای در حدِ «رکس»ِ لاله زار تبدیل بشوی. پایدار باشی سینما آفریقای دوست داشتنی!    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

به نام خدا

اين يك توهين بزرگ است. آدم در هر شرايطي كه باشد با اين اتفاق كاملاً آچمز مي شود‍. البته با توجه به عادت هاي زيستي ما در اين روزگار مي گويم اين يك توهين است. اينكه ما به يك پديده عادت كنيم و استفاده از آن برايمان آنقدر بديهي بشود كه در حد نفس كشيدن به آن احتياج  داشته باشيم و يكباره به زور و بدون دليل منطقي ما را از اين پديده محروم كنند.

برق را مي گويم. آدم در محل كار در حال انجام دادن كاري است كه به نظر مهم است و شايد براي بقيه هم مهم باشد. شايد حيات يك چرخه ي كاري به آن وابسته باشد، برق قطع مي شود و همه چيز براي مدت نامعلومي بلاتكليف. يا وقتي خسته از كار به خانه بر مي گرديم و اگر تلويزيون بخواهيم ببينيم يا كتاب بخواهيم بخوانيم و ... يكدفعه برق خانه قطع مي شود. اينكه آدم مجبور به تحمل اين وقفه ي آزار دهنده است، توهين به اهميتِ وجودي ِ انسانهاست.

ما پس از رسيدن به تمدن و اختراعات و اكتشافات بسيار و پس از گذشت ساليان دراز به موازيني رسيده ايم كه به ظاهر براي بهتر زندگي كردنِ خودمان است. اما گاهي كاستي هاي فراواني كه در اين موازين خودنمايي مي كند به شكل احمقانه اي دست و پاي خودمان را مي بندد. ما يك الگو براي اداره ي مملكت درست كرده ايم به اسم «جمهوري» كه در آن «دولت» تعريف شده و وظيفه ي اصلي دولت همانا خدمت گذاري به مردم و برخوردار كردن آنها ازهمين پديده هايي است كه بشر كشف و خلق كرده مانند الكتريسيته كه ما به آن مي گوئيم «برق».

اينها كه مي گويم ساده و بديهي است؟ هر موجود كندذهني هم اين ها را مي فهمد؟بله من هم همين عقيده را دارم اما متاسفانه كساني كه در دولت ما هستند و در واقع بايد خدمتگذار ما باشند اينها را نمي دانند و يا خودشان را زده اند به ناداني. يادشان رفته كه ما ولي نعمت آنهائيم. ما آنها را برمنصب نهاديم و حال دستمان از اعتراض بر ايشان كوتاه است.

اين ديگر نياز به توضيح ندارد كه وقتي ما حقوقي كه برگردنمان هست را در قالب ماليات و عوارض و ... برخي را به تكليف و برخي را نا خواسته و حتا ندانسته- مي پردازيم، پس حق داريم از بديهي ترين نياز هاي روز مره زندگي نيز بطور تمام و كمال بهره جوئيم و هيچ كس يا كساني، در هر مقام و منصبي، حق ندارد و ندارند اين حق را از ما ضايع كنند ولو يك ساعت يا يك دقيقه. وقتي ما از ثروت و مكنت مالي در سطح ملي و ميهني غني هستيم و دستمان نبايد رو به كسي دراز باشد و مهم تر از آن وقتي كه سرمايه هاي هنگفتي را صرف كارهاي نه چندان مهم و حياتي مي كنيم، حداقل انتظار در نگاه بيروني اين است كه مردمِ اين كشور  از نياز هاي اوليه زندگي بهرمند باشند.

زبان درازان در جواب به اين حرفها موضوع اصراف را پيش مي كشند. اما دليل نمي شود اگر يك نفر اصراف مي كند، كسي كه در همسايگي اوست نيز از اين محروميت رنج بكشد. اداره كردنِ صحيح اين است كه ما همه چيز را به سَويه قسمت كنيم و نگذاريم كسي بي بهره بماند. گاهي فكر مي كنم چه دل شيري مي خواهد كه كسي داوطلبِ صدر نشينيِ دولت در اين كشور شود البته اگر اينها بفهمد و معتقد باشد كه نبايد غير از عدل رفتار كرد. بعد مي انديشم كه نه، جاه و مقام و منزلتِ ظاهري، فريبنده تر از اين حرفهاست. و سپس مغموم مي شوم كه اين بندگان خدا چطور مي خواهند فرداي قيامت پاسخگوي ما باشند؟ خدا به ايشان رحم كند.

چرا اينگونه است؟ اگر باز هم زبان درازان در مقام مقايسه ما با كشور هايي كه خاكشان يك وجب از خاك ما هم نيست و منابع انرژي شان يك صدهزارم و بلكه يك ميليونيوم ما هم نيست برنيايند و نخواهند عيب ما را با نداشته هاي آن بي نوايانِ مظلومِ ديگر بپوشانند،مي توان گفت ما به نا حق مظلوم واقع شديم و خودمان روز به روز داريم به اين مظلوميت دامن مي زنيم. با بي اعتنايي مان. با انفعالمان و با بي اعتراضي مضمني كه ريشه در ترس دارد. انسان را اعتراض است كه وادار به تغيير مي كند. حال اعتراض/انتقاد/... و يا هر اسم ديگر كه مي شود رويش نهاد.

ما آيا اين توهين را درك نمي كنيم؟ يا ضرورت پرداختن به آن را؟ چگونه است كه اين روند ادامه پيدا مي كند و ما به اشتباه متصور مي شويم كه حقمان است محروم بودن از اين نعمتها؟ چگونه است؟

 

 

 

يا حق!

بهروز داوري

اول مرداد ماه سال يكهزارو سيصدو هشتادو هفت خورشيدي.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

سلام!

منو به زور نشوندن پای میز کار و کتکم زدن که «بهاریه بنویس!» اولش زیر بار نرفتم اما زور اونا چربید. نشستم و قبول کردم که بنویسم. اما از چی بنویسم؟ من تا حالا تو عمرم بهاریه ننوشتم. بهشون گفتم اما فایده نداشت. یکیشون با شلاق چرمی خیس بالا سرم وایساده بود که به ازای هر دقیقه دیرکرد در شروع کردن نوشته یکی نثارم کنه. بی مروت اولی رو محکم زد. رحم ندارن اینا. آره دیگه یه دقیقه شده بود و اونم به وظیفش عمل کرده بود. تا اومد نفسم بیاد بالا شد دو دقیقه. زمان سریع می گذره لامسب . (یا شاید هم لامصب)! تو حپروت بودم (شاید هم هپروت) که شد سه دقیقه. نفسم بالا نمی یومد. دیگه اگه چیزی هم یادم بود واسه نوشتن همه اش پریده بود. می خواستم بنویسم «بهار فصل زیبائیه» یادم اومد پارسال بهار بابام مرد و زیبائیش ماسید رو تنمون. صدای شکافتن هوا با شلاق چهارم کوبیده شد پشتم. کجاش فصل زیبائیه؟ غلط کرده(شاید هم غلت کرده!!!) این بهار لعنتی. زور زدن برای به خاطر آوردن به جمله ی خوب برای بهار از زور زدن سر مستراح فرنگی در هنگام یبوست هم سخت تره. پنجمی اومد که بخوره از دستش در رفت و خورد لبه ی صندلی .فکر کردم شانس آوردم اما نامرد واسه اینکه کم نیاره سیلی زد . منم فرصتو غنیمت شمردم و با یه سیلی جوابشو دادم چون اون حواسش نبود که فقط اجازه داره به من شلاق بزنه اونم هر دقیقه فقط یکی نه بیشتر. حالا که سیلی زده بود قانون شکنی کرده بود و من هم حالشو گرفتم. اما انگار سیلی من کاری تر بود . دیدم داره گیج می زنه و تلو تلو می خوره. رفیقش دم در اطاق(یا شایدهم اتاق) وایساده بود عین ماست داشت نیگا می کرد. گفتم«بجنب آب بیار بریز رو صورتش حالش جا بیاد! شر نشه برامون اول سالیه» یارو منگ بود نفهمید چی گفتم. خودم پریدم برم بیرون آب بیارم که فهمیدم همچین هم منگ نیست. گذاشتنش اونجا که مواظب (یا شاید هم مواضب!!!) من باشه. حولم داد(یا شاید هم هولم داد) خوردم زمین. پا شدم خودموتکوندم گفتم «احمق! با یه نویسنده ی فرهیخته!!! اینطوری حرف نزن!» یه چیزی جوابموداد که تا ناق کونم سوخت. گفت« ۵ دقیق است داری زور می زنی یه کلمه هم ننوشتی اسکل! نویسنده ای تو؟» دیدم راست می گه . اصلا کی گفته من نویسنده ام؟ منو چه به بهاریه نوشتن؟

 

نوروز خوش باد یاران!

بهروز داوری

فروردین۱۳۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

 

سلام!

       می خواهم برایت از (( دلم کرفته )) ها بنویسم

            اما

                    دلم گرفته

                                    نیست

   نیست تا برایت بنویسم

   دلم دیگر تنگ است.

       دلم تنگ است برای بودنت

                                 حس کردن لحظه هایت

درگیر فشردن دستهایت هستم در لحظه های بارانی

        گذر زندگی را یادم می آید

                که تصویری بود از کبوتران گنگ

   که فقط مثل خفاش های بی مقصد

      بال می زدند و 

                     به هیچ می گریزند

و ما اگر از میانشان رد می شدیم سایه مان

           بخشی از آنها و آسمانشان را می پوشاند و

تصویر پروازشان بر پشت خاک نشسته و خسته ی ما

     نقش می بست.

نامه قرار بود باشد یا شعر؟

       درست یادم نیست

اما رها نویسی ارمغانی است که تازه یافته ام و جسارت قلم به دست شدن

       رهایم نمی کند.

بی شرط و ممیز! می نویسم برایت که تو لایقی تنها

           می توانی بیایی و مهمان ما باشی

              گرچه من در انتظار پیام بهترین دوستم هستم که

     قرار شب سرد پیش از زمستانی را بگذاریم.

نترس!

    بهترین دوست من هیچ گاه دختر نیست.

حسودی نکن!

     بهترین دوست من هیچ جذابیتی ندارد

      تنها برای من بهترین دوست است.

کوله بار فکر های ننوشته هجوم می آورند روی کاغذ بیچاره ی زیر دست من

       و من بدون ملاحظه از اینکه چه خواهد شد؟!

            آنها را می نویسم. نمی گویم جان می بخشم. فقط می نویسم.

دوستم ـ همان بهترین دوستم ـ تماس گرفت و قرار را گذاشتیم

                    پس خداحافظ!

 

 

 

(شب یلداتون خوش!)

۲۸ آذرگان ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط بهروز داوری  | 

 

 

خیابان شهباز جنوبی – خیابان بیسیم – کوچه فردوسی – پلاک ۴۶

 

خیابان هفده شهریور – خیابان طیب – کوچه توکلی زاده – پلاک ۶۹

 

هر دو نشانی یکی است . چه تلخ که حتا اسم ها نیز باقی نمی مانند . خیابان طیب و آن محله اکنون برای من فقط بوی مرگ می دهد. تنها فسیلی از خاطرات دور ، بر در و دیوار کوچه ها نقش بسته که با اهالی جدید غریبه است.

 

سلام!

چطوری؟ شنیدم سنگ های سفید دیوار سمت کوچه وضع خوبی ندارند. اما دیگر برای ترمیم بدست ما چشم نداشته باش! من ۲۲سال- پدرم و بقیه ۵۰ سال یا کم و بیش در تو زیستیم . خوش بودیم و ناخوشی های اندک ، تنها گاهی چاشنی زیستنمان می شد. اما اکنون به جرات می گویم که شاد بودیم.

شنیدم گران شدی! از پنج هزار تومان سال ۱۳۳۵ به ۵۸ میلیون تومان امروز . خاطرات ما هم با تو گران شدند و آنقدر سنگین که ما تاب تحمل نیاوردیم و چوب حراج بر تو زدیم . امضایی که امروز بعنوان یکی از وراث پای آن برگه کردم ، امضای فروش خاطراتم بود. اما کسی که مالک جدید تو است همه را با اولین آب و جاروب در جوی همیشه لجن گرفته خواهد راند.

نمی دانم هنوز یاس امین الدوله را در باغچه ی کوچک کنار در حیاط داری یا نه؟ من که 2 سال است پا به آنجا نگذاشته ام . آخرین تصویری که دارم همان گلدانهای بزرگ و کوچک حیاط است که در زمستان به زیر پله های ساختمان منتقل می شدند تا از سرما در امان باشند و حاصل آن افزایش درد کمر برای پدرم و مادر بزرگم بود.

تغییر چه زیبا و به آرامی در زندگی پیش می رود . تا آنجا که ورق را کاملا برگشته می بینی!

حالت چطور است خانه ی پدری!؟ و پدر بزرگی! اکنون یا تخریب می شوی یا باید پذیرای مالک جدیدت باشی!

من را حلال کن بخاطر تمام نقاشی های کودکانه ای که با مداد و رنگ و هر تیزی ای که به دستم می آمد بر دیوار هایت نقش کردم. حلال کن بخاطر تمام دویدن هایی که باعث لرزیدن ستون باریک وسط زیرزمین می شد. و بخاطر جا نهادن آن همه خاطرات که سنگینی آنها باعث ترک خوردن سنگ های سفید سمت کوچه شدند.

 

خدا نگهدار!

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط بهروز داوری  |